مشکات
...گرچه زمانه مرا به تأخير انداخت، و مُقدَّرات الهى مرا از يارىِ تو بازداشت، و نبودم تا با آنانكه با تو جنگيدند بجنگم، و با كسانيكه با تو اظهار دشمنى كردند خصومت نمايم، (درعوض) صبح و شام بر تو مويِه مي كنم، و به جاى اشك براى تو خون گريه مي كنم، از روى حسرت و تأ سّف و افسوس بر مصيبت هائى كه برتو وارد شد، تا جائى كه ازفرط اندوهِ مصيبت، وغم و غصّه شدّتِ حزن جان سپارم، ” فرازی از زیارت ناحیه مقدسه” نمي دانم چرا دلم نادر ابراهيمي خواست.(البته كمي هم مي دانم اما بايد خودم رو به نفهمي بزنم). دلم خواست و گفتم حرف دلم را زمين نندازم. براي نادر ابراهيمي عزيز و فقيد و تمام كساني كه با كلمه،كلمه و
حرف به حرف اين كتاب خاطره دارند و شايد دلهايشان با خواندن اين كتاب لرزيده باشد و براي تو... : هلیای من! به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش. هلیا به من بازگرد! زخمی ام التیام می خواهم التیام از امام می خواهم السلام وعلیک یا ساقی من علیک السلام می خواهم مستی ام را بیا دوچندان کن جام می پشت جام می خواهم گاه گاهی کمی جنون دارم من جنونی مدام می خواهم تا بگردم کمی به دور سرت طوف بیت الحرام می خواهم لحظه مرگ چشم در راهم از تو حسن ختام می خواهم در نجف سینه بی قرار از عشق امروز روز تولد من است. در این روز من به همراه برادرم به دنیا آمدم (یعنی ما "من و برادرم" دو قلو هستیم) در روز تولد هرکسی شاد و مسرور است و خانواده و عزیزانش به او تبریک می گویند و هرکسی که باشد خوشحال می شود پس من هم باید خوشحال باشم من خوشحالم اما تو باور نکن! باید از محشر گذشت این لجن زاری که من دیدم سزای صخره هاست گوهر روشن دل از کام جهانی دیگر است عذر می خواهم پری من نمی گنجم در آن چشمان تنگ با دل من آسمانها نیز تنگی می کنند روی جنگلها نمی آیم فرود شاخ زلفی گو مباش آب دریا ها کفاف تشنه این درد نیست دره هایت می درند جوی باریک عزیزم راه خود گیرو برو یک شب مهتابی از این تنگنای بر فراز کوهها پر میزنم می گذارم می روم نامه ی خود می برم درد سر کم می کنم چشم هایی خیره می پاید مرا غرش تمساح می آید به گوش کبر فرعونی و سحر سامری است دست موسی و محمد با من است می رویم آنجا که با هم روز و شب را آشتی است صبح چندان دور نیست شعری از محمد حسین شهریار تقدیم به تو درد، درد، درد، درد در وجود گرم و مهربان مرد خانه كرد مرد مهربان از اين هواي سرد خسته بود درد را بهانه كرد آه، آه، آه، آه باز هم صداي زنگ و بغض تلخ صبحگاه: - اي دريغ آن كه رفت ... - اي دريغ ما ، دريغ مهر و ماه دوستان نيمه راه رود، رود، رود، رود رود گريه جماعت كبود در فراق آن كه رفت در عزاي آن كه بود "دير ماندهام در اين سرا... " ولي شما، عزيز "ناگهان چه قدر زود..." " برای او که دستم را گرفت به پله های عشق رساند و بعد گفت برو..." نفسی صبر کن ای مرد مسافر قسمت می دهم ای دوست سلام من دلخستهء مجنون شده را نیز به شیرین غزلهای خداوند به معشوق دوعالم برسان. به یاد مهدی سهیلی شب قدر آخر بود. از خدا خواستم که به من صبری عطا کند... فردایش در جایی خواندم:
"صبر حاصل سختی هاست ...عطا کردنی نیست ... آموختنی ست..... "

من خوب می دانم که زندگی، یکسر، صحنه بازی ست؛
من خوب می دانم.
اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است.
مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان!
به همه سوی خود بنگر و باز می گویم که مگذار زمان، پشیمانی بیافریند.
به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نامحدود.
به زندگی بیندیش که می خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند.
به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد.
و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه ای را برنمی گرداند.
تو امروز بر فرازی ایستاده ای که هزار راه را می توانی دید؛ و دیدگان تو به تو امان می دهند که راه ها را تا اعماقشان بپایی.
در آن لحظه ای که تو یک آری را با تمام زندگی تعویض می کنی،
در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند،
در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس می کنی،
در آن لحظه ای که تو از فراز، پا در راهی می گذاری که آن سوی آن، اختتام تمام اندیشه ها و رویاهاست،
در تمام لحظه هایی که تو میدانی، می شناسی و خواهی شناخت، به یاد داشته باش
که روزها و لحظه ها هیچگاه باز نمی گردند.
به زمان بیندیش و شبیخون ظالمانه زمان.
صبح که ماهی گیران با قایق هایشان به دریا می رفتند به من سلام کردند و گفتند که سلامشان را به تو که هنوز خفته ای برسانم.
بیدار شو هلیا!
بیدار شو و سلام ساده ماهی گیران را بی جواب مگذار!
من لبریز از گفتنم نه از نوشتن.
باید از اینجا روبروی من بنشینی و گوش کنی.
دیگر تکرار نخواهد شد.
آیا هنوز ریزش باران بر گونه هایت تو را شاداب می کند؟
آیا هنوز بوی بیدها زمانی که از کنارشان می گذری شادی می آفریند؟
آیا هنوز از صدای لیوان ها که به هم می خورند و از آنکه ظرف های شسته را با دستمال زبر سپید خشک کنی شادمان می شوی؟
پس آن پرنده های جمله ها که هرگز بی سرآغازی به نام "ما" در اندیشه هایست پر نمی گفتند کجا رفتند؟
هلیا! مگر نمی گفتی که "ما" با هم خواهیم خندید و با هم خواهیم گریست؟
که روزی افسانه وش خواهیم مرد، در کنار هم - و افسوس، بماند برای دیگران؟
آیا مرداب انزلی یادت می آید هلیا؟
آن کرجی کوچک و آن قایقران خوش آواز اهل کجور؟
و آن غروب های حزن انگیز که ما را به یاد شهری که دوست می داشتیم و کودکی هایمان می انداخت؟
و می دانستیم که با نخستین چراغ، شادی ها همه باز خواهند گشت و ما باز خواهیم خندید؟
آن درخت های ابریشم با گل های نرم و نوازشگرش یادت می آید؟
آن
روز که سراسیمه به دنبالمان می گشتند و من می گفتم که برگردیم هلیا، نگران
خواهند شد، و تو می گفتی: نه، آنها اضطراب را، تا زمانی که ورق میدان دار
آنهاست، نخواهند شناخت؟
و بلوچ ها ما را یافتند، در کنار هم، زیر آن درخت ابریشم؟
و ما به آنها گفتیم که هیچ چیز را به یاد نسپرند، و دانستند؟
یادت هست که دست های تو بر پشت برهنه ام خط خون می انداخت؟
یادت می آید آن شب که کنار جاده پیرمردی نشسته بود و من داستان زندگی باغچه ای را برایش گفتم و او گریست؟
یادت هست که با موهای خوابیده نرم و مرطوب به روی زمین آفتاب گیر کنارم غلتیدی و گفتی که بدنت را در میان ماسه ها بپوشانم؟
هلیا
آن شب های زمستان را یادت می آید که دراتاق تو می نشستیم کنار آتش و از پر
کردن لحظه های آینده با شادی، سخن می گفتیم و به پرده ها، به گلدان ها و
تصاویری که باید روی دیوارها می نشستند فکر می کردیم؟
هلیا! من اینجا زمستانی طولانی و سخت در پیش خواهم داشت.
ایمان من به تو ایمان من به خاک است.
ایمان من به رجعت هر شوکتی ست که در تخریب بنای پوسیده اقتدار دیگران نهفته است.
تو چون دست های من، چون اندیشه های سوگوار این روزهای تلخ و چون یادها از من جدا نخواهی شد.
و به اسارت زنجیرهای انگشتانت درآور
که اسارت در میان بازوان تو چه شیرین است.
سپر باش میان من و دنیا
که دنیا در تو تجلی خواهد کرد.
بر من ببند چون سدی عظیم
که در سایه تو من دریاچه ای نخواهم بود، آسمان دائم اردیبهشت خواهم بود.
و با این وجود، حالی روانه تحقیر کلام خواهم شد- که مرا نمی گوید.
و بس- که به سرود نام تو بیندیشم و در انتظار قدم های تو بر برگ های خشک پاییز بنشینم.

”شعري از دوست عزيزم
سيد حميد برقعي
در آستانه عيد ولايت”

موره میبینی که شر و با صفایم بچه محله امام رضایم
زلزلیم حادثیم بلایم بچه محله امام رضایم
هر روز جمعه دلومه مبندم به پینجله طلا و ورمگردم
کار و بارم ردیفه با خدایم بچه محله امام رضا یم
به موبگو بیا به قله قاف اصلا مو ره بیزر همونجه علاف!
قرار مرار هر چی بیگی مو پایم بچه محله امام رضایم
دروغ ، مرغ نیست مییون ما باهم الان به عنوان مثال تو حرم
چند روزه که تو نخ کفترایم بچه محله امام رضایم
چشم موره گیریفته چنتا کفتر گفته خودش: چنتاشه خواستی وردر
الان درم خادماره مپایم بچه محله امام رضایم
کفتراره که بردم از روگنبد مرم مو واز تونخ رفت وآمد
تو نخشه او گنبد طلایم بچه محله امام رضایم
گنبده نصب شب مده به دستم او گفته: هر وخ که بییی مو هستم
مویم که قانع و بی ادعایم بچه محله امام رضایم
وخته میبینم توی عالم همه ازش میگیرن و مگن واز کمه
گنبدشه اگر بده رضایم بچه محله امام رضایم
گنبد وممبد نموخوام باصفا سی ساله پای سفره ای آقا
منتظر یک ژتون غذایم بچه محله امام رضایم
”شعري از قاسم رفيعا”
تقديم به خنده هايت
فرصت از دست شد و کار من از کار گذشت
آرزوها بر دل من بود و به جایی نرسید
ای بسا نقش که از پرده ی پندار گذشت
گل نچیدیم و خزان گلشن ما غارت کرد
دولت وصل میسر نشد و یار گذشت
جلوه ای کرد شبی دولت بیدار اما
بخت در خواب شد و فرصت دیدار گذشت
قطره شیری که ز پستان جهان نوشیدم
اشک حسرت شد و از دیده ی خونبار گذشت
ای که از ((کوچه تنهایی)) ما می گذری
گوش کن ناله من از سر دیوار گذشت
صبح تا بنده ی دل تیره شد از شام گناه
غافل از فکر دوا ماندم و بیمار گذشت
ناز مفروش به پیری که خریداری نیست
سعی بیهوده مکن گرمی بازار گذشت
تلخ و شیرین جهان گذران می گذرد
غم بگذشته چه داری ؟ کم و بسیار گذشت
| Design By : Night Skin |

